پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387
خشکسالی

 

حرف تازه‌ای که نیست
اسمون انقدر دلش بزرگه، که نمیگیره تا بباره .

این فرق من و اسمونه دیگه !

 

پ.ن: لحظه‌ها گاهی بارانی میشوند.

 

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
لحظه‌های اسمانی

 

لحظه ها گاهی خدایی می‌شوند
باعث این اشنایی می‌شوند
لحظه‌ای که ارزوی لحظه‌هاست
لحظه‌ای که هر چه میبینم خداست
لحظه‌ای که من رها هستم ز <من>
من جدایم از تن و از خویشتن
...
ای خدای لحظه‌های دلپذیر
شادی این لحظه را از من نگیر

به کجا رود کبوتر که اسیر باد باشد . .  .
ز تو با تو راز گویم به زبانِ بی زبانی ...

 ... : عجیب، هوائیم .

دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387
افکار تستی

و این کنکور است که جانها را به لب می‌اورد ...

و افکار کنکوری : تو با برق چشمانت تیک بزن:
    الف) بمیرم
    ب) بمانم
    ج) بخندم
    د) بمویم
گزینه‌ها با اقتباس از اشعار سید حسن حسینی ××

پ.ن: فکر کنم اون دنیا سید حسن حسینی بیاد یقم رو بگیره که چرا بعد ازاینکه من مردم انقدر شعرهام رو انگولک کردی!
پ.ن: دیدن ادم‌هایی که روزی ۱۲ ساعت درس میخونن من رو تا اوج بی خیالی پیش میبره! والا.

پ.ن: به قول سید :  و حالا در این قحطی اب و احساس / دلم را کجا ـ مثل دستم ـ بشویم؟

اَی بی احساس! باورت میشه دیگه مثل قدیما دوست ندارم تنها باشم! تازگی فهمیدم چقدر جمعیت کوچمون زیاده مخصوصآ دم عصر ~